خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

اوضاع خونه به شدت بد و بدتر میشه هر روز. بابام میاد طبقه پایین و انگار نه انگار ما همه دختریم. تا توی سطل آشغال ما رو هم میگرده و بهونه جور میکنه. به هرکی بگی باور نمیکنه. دیشب سر دوتا زرد آلو غوغا ب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

مربیمون با مربی رشته جدید حرفید که منو برگردونه منم قهوه ایش کردم.همین که برگشت و بچه ها فهمیدن خیلی خوب بود ولی از بدبختیهای من کم نکرد.خلاصه بساطی بود برا خودش. میخواست بیاد سر تمرینمون که گفتم نه،

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

امسال هم بساطی داشتیم سر کولر. جوری که من سرش شلنگ خوردم و جاش تا یه هفته رو کتفم بود.دلم میخواد زخم بستر بگیره و کسی نباشه از این دنده به اون دندش کنه.سر کوچیکترین حق طبیعیمون کتک میخوریم.+از بس رفتن

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

اینقدر ننوشتم، اینقدر حرف نزدم، اینقدر فشار عصبیم زیاد بود. اینقدر نتونستم از شدت بدبختی حتی گریه کنم. اینقدر اوضاعم وخیم بود. اینقدر بابام شقاوت به خرج داد که تشنج کردم.بعد از اون قضایا که گفتم یه قب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

عقد خواهرم شد و الآن هم رفتن مشهد.آبرومند برگزار شد خدا رو شکر.به زور فحش و بیچارگی بابام پول داد که لباس بگیریم. لباسم 290 بود ولی زیبا. کلا لباس مجلسی رو هفتصد اینا بود. ولی اینقدر گشتیم که یه لباس

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

فقط برای ورزش ذوق داشتم که اونم با تجویز این قرصا و کلا بیماری پرید. یعنی عشق میکردم. همین کورسوی امید واسم مونده بود که خاموش شد. یعنی بعد از قضایایی که روحم رو خراش داده بود فقط همین مورد کم کم داشت

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

مامانم حالش بد شده و بابام نبردش دکتر. با خواهرام و تاکسی رفتن. خدا آخر ماه صفری به خیر کنه. مدیریت بحران زیر صفر. بابای آدم و با عاطفه منفی به توان میلیون و بدبختی هم که دیگه حرفشو نزن. دلم میخواد بابامو بکشم. الدنگ

تو رو قرآن مامانم رو دعا کنید.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

اون روز مامانم بهتر شد و دیروز خواهر روانیم با مشت کوبید تو زانوی مامانم که بدتر شد و امروز رفتن دکتر. اصلا نمیتونه راه بره و دکتره گفته ده سال بیشتر از سنت از زانوت کار کشیدی. شرایط خونه افتضاحه.خوا

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

حدودا یک ماهی میشه که پسره که مربیمه اومد خونمون. خیلی اتفاقی. اومده بود اصفهان و گفت میخوام ببینمت. منم به مامانم گفتم و زرتی دعوتش کردیم خونه. قرمه سبزی هم پخته بودیم و بابام هم بی خبر. حدود ده دیقه

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

صفحه بندی